سلام. اول از همه هشتم شوال سالروز تخریب حرمهای شریف حضرات ائمه معصومین
علیهم السلام در مدینه ی منوره
رو( که به دست وهابیون نجس انجام شد) خدمت همه تسلیت و تعزیت عرض میکنم.. خدا ان شاالله که نسل
وهابیون رو از روی زمین
ریشه کن کنه به حق خودش و قرآنش و اهل بیت عصمت و طهارت آمین یا رب العالمین.

دوم. تاریخچه مسجد مقدس جمکران
شیخ فاضل حسن بن محمد بن حسن قمی که از بزرگان قدماء علماء شیعه و از معاصرین شیخ صدوق
رحمه الله بوده است، در كتاب خود به نام تاريخ قم ، راجع به بناي مسجد مقدس جمكران
از كتاب مونس الحزين في معرفة الحق و اليقين چنين نقل كرده است:
شيخ حسن مثله جمكراني كه يكي از صلحاء است مي گويد: من شب سه شنبه هفدهم ماه رمضان ۳۹۳
در منزل خود در قريه ي جمكران خوابيده بودم، نيمي از شب گذشته بود كه ناگاه
عده اي از مردم به در خانه ي من آمدند و مرا بيدار كردند و گفتند كه: برخيز و مولاي خود
حضرت مهدي صاحب الزمان صلوات الله عليه را اجابت كن كه تو را طلب نموده است.
حسن ميگويد: من برخاستم و خودم را مرتب كردم و آماده شدم، گفتم بگذاريد تا پيراهنم را بپوشم، آواز دادند
كه (هُوَ ما كانَ قَميصُكَ) پيراهن را نپوش كه از تو نيست، دست بردم و شلوار خودم را برگرفتم،
ندا آمد كه(لَيْسَ ذلِكَ مِنْكَ فَخُذْ سَراويلَكَ) آن شلواري كه برگرفتي از تو نيست، آن را بردار كه
از آن توست؛ آن را انداختم و شلوار خود را برگرفتم و پوشيدم، آنگاه به طرف كليد رفتم تا درب منزل را
باز كنم، آواز دادند كه (اَلْبابُ مَفْتُوحٌ) درب باز است، چون به در منزل آمدم جماعتي از بزرگان را ديدم،
سلام كردم، جواب دادند و مرحبا گفتند..... آنها مرا به مكاني كه اكنون مسجد جمكران است آوردند،
چون نيك نگاه كردم، تختي ديدم كه فرشي نيكو برآن پهن و بالش هاي فاخر برآن نهاده شده
و جواني سي ساله برآن تخت تكيه برچهار بالش كرده و پيرمردي هم در نزد او
نشسته و كتابي در دست گرفته و برآن جوان مي خواند و بيشتر از شصت مرد در اطراف او بر زمين
در حال نماز خواندن بودند كه بعضي جامه هاي سفيد و بعضي ديگر جامه هاي سبز برتن داشتند.
آن پيرمرد حضرت خضر عليه السلام بود و مرا امر به نشستن نمود، آنگاه امام عليه السلام
اسم مرا بردند و فرمودند: برو به حسن مسلم بگو تو پنج سال است كه اين زمين را
تصّرف كرده و درآن چيز كاشته و كشاورزي مي نمايي، ولي ما آن را خراب مي كنيم.
اين زمين شريفي است و حق تعالي آن را از زمين هاي ديگر برگزيده و شرافت داده است، امسال بازهم
آن را مرتب نموده اي تا در آن به كشت و زرع پردازي و حال آن كه تو را چنين اجازه و حقي
نيست،بنابراين هر بهره و نفعي كه تا بحال از اين زمين برگرفته اي بايد برگرداني تا
در اين مكان مسجدي بنا كنند.

خداي عزّوجّل به خاطر اين امر خلافي كه انجام داده اي و آن را جزء زمين خود گرفته اي دو پسر جوان تورا
بازگرفت امّا تنبيه نشدي، اگر بازهم بخواهي چنين كني كيفرالهي، آن گونه كه آگاه نباشي، به تو
خواهد رسيد.
عرض كردم: اي آقا و مولايم؛ براي اين موضوع بايد نشانه و علامتي داشته باشم؛ زيرا مردم بدون نشانه
سخن مرا قبول نمي كنند، حضرت امام زمان عليه السلام فرمودند:(اِنّا سَنَعْلَمُ هُناكَ عَلامَةٌ) ما در اينجا
علامت و نشانه قرار ميدهيم تا سخن تورا تصديق نمايند، تو برو و رسالت ما را انجام بده،
(درقم) نزد سّيدابوالحسن برو به او بگو تا با توبيايد و حسن مسلم را حاضر نمايد و
منافع چند ساله را از او بگيرد و به مصرف بناي مسجد برساند.
بقيه ي مخارج را از قريه ي رهق اَرْدَهال كه مِلك ماست بياورند و ساختمان مسجد را تمام كنند، نصف
قريه ي رهق را براين مسجد وقف كرديم كه هرساله درآمد آن را بياورند و صرف عمارت مسجد نمايند.
مردم را بگو تا رغبت به اين مكان نمايند و آن را عزيز دارند، چهار ركعت نماز اينجا بگذارند:
دو ركعت اول به نيّت نماز تحيّت مسجد است كه در هرركعتي يك بار سوره ي حمد و
هفت بار سوره ي( قُلْ هُو الله اَحَد) خوانده مي شود و ذكر ركوع و سجود را هفت بار
تكرار كنند. دو ركعت دوّم را به نيّت نماز امام زمان عليه السلام بخوانند به
اين ترتيب كه چون سوره ي حمد را شروع به خواندن نمايند و به
اِيّاكَ نَعْبُدُ وَ اِيّاكَ نَسْتَعين برسند آن را صد بار تكرار كنند وبقيه ي سوره ي حمد را بخوانند، و سپس سوره ي
(قُلْ هُو الله اَحَد) را فقط يك بار بخوانند و آنگاه ذكر ركوع و سجود را هفت بارتكرار نمايند، ركعت دوم را نيز
به همين طريق بخوانند، چون نماز را تمام كنند يك بار تهليل ( لا اله اِلاَّ الله) بگويند و سپس تسبيحات
حضرت فاطمه ي زهرا سلام الله عليها را خوانده و سر به سجده گذارند و صدبار صلوات بر پيغمبر وآلش
علیهما السلام بفرستند.
سپس حضرت امام زمان عليه السلام فرمودند:(فَمَنْ صَلّيها فَكَاَنَّما صَلّي في الْبَيْتِ الْعَتيقِ) يعني هركسي
اين نماز را بخواند مانند آن است كه در كعبه نماز خوانده باشد.

حسن مثله جمكراني مي گويد: من به راه افتادم چند قدمي هنوز نرفته بودم كه دوباره مرا بازخواندند و
فرمودند: بزي در گلّه ي جعفر كاشاني چوپان است، اگر مردم ده بهاي آن را داند و اگرنه، از مال خود
آن را خريداري كن و فرداشب، به اين مكان بياور و آن را بكش، آنگاه روز هيجدهم ماه مبارك رمضان
گوشت آن را بين بيماران انفاق مي كني، هر مريض و بيماري كه از گوشت آن بخورد حق تعالي شفايش دهد،
نشاني آن بز اين است كه ابلق بوده و موهاي بسيار دارد و هفت علامت ديگر نيز داشته، سه علامت
در طرفي و چهار تاي ديگر در طرف ديگرش است.
حسن مثله مي گويد: به منزل برگشتم ، تمام شب را در انديشه بودم، تا صبح طلوع كرد و نماز را خواندم،
سپس به منزل علي المنذر رفتم و احوال ديشب را با وي گفتم ، با يكديگر به آن جايگاه كه مرا
شب برده بودند رفتيم ، قسم به خدا ميخ ها و زنجيرهايي كه حدود بناي مسجد را نشان مي داد مشاهده كرديم
و آنها همان نشان و علامتي بود كه حضرت امام زمان عليه السلام فرموده بودند.
سپس به طرف منزل سيّد ابوالحسن در قم حركت كرديم ، چون به در منزل او رسيديم خادمش را ديديم كه
درب منزل در انتظار ماست ، سئوال كرد تو از جمكراني؟ گفتم بلي، گفت سيّد از سحرگاه منتظر تو است.
من به داخل منزل رفتم و سيّد ابوالحسن را سلام كردم ، جوابي نيكو داد و ما را اعزاز و احترام كرد و بنشانيد،
آنگاه قبل از اينكه من چيزي بگويم به من فرمود: اي حسن مثله! شب گذشته خوابيده بودم ، درخواب شخصي
به من فرمودند:"بامداد مردي به نام حسن مثله از جمكران پيش تو آيد ، آنچه به تو گويد او را تصديق كن
و برگفتار او اعتماد نما ؛ زيرا سخن او ، سخن ماست و بايد قول او را ردّ نكني"
از خواب بيدار شدم ، تا اين ساعت منتظر تو بودم. حسن مثله مي گويد: من هم تمام احوال شب گذشته را با
شرح و تفصيل براي سيّد ابوالحسن بيان كردم ، سيّد بلافاصله دستور داد تا اسب ها زين كردند و بياوردند
و سوار شديم ، چون به نزديك ده رسيديم جعفر چوپان گله اش را دركنار جاده مي چرانيد، من در ميان گله
رفتم، بزي كه از عقب گوسفندان مي آمد به طرف من دويد، آن بز را گرفتم و به نزد جعفر چوپان آوردم ،
تا بهاي آن را بدهم ، جعفر سوگند ياد كرد كه من هرگز اين بز را نديده ام ودر گله ي من نبوده است ، مگر
امروز كه مي بينم ، و هرچند كه مي خواهم آن را بگيرم ممكن نمي شود و اكنون به نزد شما آمد.
پس بز را همچنان كه حضرت امام زمان عليه السلام فرموده بودند در آن جايگاه آورديم و ذبح نموديم و
گوشت آن را بين بيماران تقسيم كرديم و همه شفا يافتند.
سيّد ابوالحسن ، حسن مسلم را احضار كرد و منافع چند ساله ي زمين را از او گرفت و امر كرد تا وجوه درآمد
روستاي رهق را نيز آوردند و مسجد را بنا كردند و باچوب پوشانيدند.
سيّد ابوالحسن الرضا زنجيرها و ميخ ها را به قم برد و در منزل خود گذاشت وبيماران مي رفتند و خود را
به آنها مي ماليدند و خداي تعالي شفاي عاجل مي داد.
ابوالحسن محمّد بن حيدر گويد كه شنيدم كه سيّد ابوالحسن الرضا در محله ي موسويان در شهر قم مدفون است
و پس از او فرزندش بيمار شد و وي به سر صندوقي كه زنجيرها و ميخ ها در آن نگهداري مي شد رفت تا
به وسيله ي آنها شفا يابد ، هنگامي كه سر صندوق را باز كرد اثري از زنجيرها و ميخ ها نيافت و هرچه مردم
جستجو كردند فايده اي نبخشيد.
مرحوم محدث نوري بعد از نقل اين واقعه ي شريف مي فرمايد:
عالم جليل آقا محمّد علي كرمانشاهي تاريخ اين قصه را در سال ۳۹۳ نقل كرده است ولي ظاهراً در نوشتن
اشتباه شده ودر اصل ۳۷۳ بوده است ؛ زيرا وفات شيخ صدوق قبل از ۳۹۰ مي باشد و اين قضیه هم در زمان
شيخ صدوق واقع شده است.
ادامه دارد....
ادامه مطلب