ولادت با سعادت کریم اهل بیت حضرت امام حسن مجتبی علیه السلام بر همگان به نور و شادی باد.
با قدم هاش علي به همه دعا مي كنه با خنده هاش چه قيامتي به پا ميكنه
به فداي خال سياهت سرم رو ميذارم به راهت
كُشتي من رو با نگاهت
سلام. ولادت با سعادت دومين اختر تابناك آسمان ولايت و امامت ، كريم اهل بيت
عصمت و طهارت حضرت امام حسن مجتبي عليه السلام
بر همگان به نور و شادي باد.
امشب عجب شوری دل دیوانه دارد امشب یم رحمت به کف دردانه دارد
امشب محمد در بغل ریحانه دارد امشب علی قرآن به روی شانه دارد
**************
ایمان بدون مهر او کفر تمام است جنت به غیر دوستان او حرام است
دوزخ به یاد روی او برداً سلام است قرآن سواي مكتب او ناتمام است
رخسار او قرآن منشور است مارا هر زخم او يك آيه ي نور است مارا
(منظور از زخم، زخمهاي دل حضرت امام حسن مجتبي عليه السلام است)
**************
شكوفه بود و شعف بود و شور بود آن شب ستاره بود و سحر بود و نور بود آن شب
از انتهاي افق تا سپيده مي باريد فرشته بر قدم نورسيده مي باريد
نسيم چهره نوازي نوازشش مي كرد بهشت با گل و آيينه خواهشش مي كرد
گشود ديده و بر دل نشست لبخندش تمام آيينه ها را شكست لبخندش
چنان شكفت كه تا بي كران معطر گشت تمام حُسن خدا بود و جان كوثر گشت

هزار مرتبه تبريك حق به حيدر گفت شبي كه يوسف زهرا به خنده مادر گفت
چنان به ديده ي اعجاز مجتبي را ديد گمان كنم كه علي چهره ي خدا راديد
گذشت قصه ي ليلي زخيل مجنونش شكست رونق يوسف زحُسن افزونش
مدينه از نفسش رشك مُلك كنعان شد دخيل حُسن حَسن گشت و يوسُفستان شد
شكوفه بود و شعف بود و شور بود آن شب تمام صحن دلم غرق نور بود آن شب
گداي فيض كريمانه ي غبارش بود ميان موج اسيران بي شمارش بود
به هفت بند دلم جلوه كرد و جان بخشيد امير سفره ي رحمت مرا زبان بخشيد
الا خداي كرامت بهار بارش عشق تمام روح سخاوت تمام خواهش عشق
خدا گواه تو باشد هميشه يكتايي پيمبر و علي و فاطمه به يك جايي
طراوت سحر باغ آسمان هستي تو آفتاب بلند ضمير جان هستي
نسيم صبح قيامت شميم گيسويت نگارخانه ي فردوس طاق ابرويت
تمام خيل رُسُل بنده زاد اجلالت وجود عرش و فلك تا به حشر دنبالت
مديحه خواني تو با هزار داوود است كه هرچه بود و نبود است بي تو نابود است
صفاي ماه صيامم صفا ندارد دل اگرچه با تو نباشد خدا ندارد دل
چه مي شود كه شبي بر تو ميهمان گردم و يا كنار مزار تو سايه بان گردم
چه مي شود به نگاهت دوباره جان گيرم چه مي شود كه به افطار از تو نان گيرم

بگو مرا كه چه شد با دلت عزيز دلم كه مي چكد زغمت خون به زخم خيز دلم
بگو مرا كه چه ديدي به كوچه ها آن روز چه گشت با توكه شد شانه ات عصا آن روز
تا سر گذاشتي به سردوش مادرت رفتي به خواب ناز در آغوش مادرت
آمد صداي زمزمه ي بي صداي تو كه اي كاش مادرم كه بميرم براي تو


